من به بیماری مهلکی مبتلام ، به بیماری خود تنها تر کن. صبح تا شب دنبال همه ی راه هایی هستم که بتوانم از این که هستم تنهاتر شوم ،اصلا دلیل فرارم از اینجا همین بود ، اینکه کسی نداند توی سرم چه میگذرد ، توی دلم حسرت چه چیزهایی مانده ... وقتی هم که آنطور بی مقدمه دل از دست دادم تنهایی ام عمیق تر شد . حالا میخواستم چمباتمه بزنم یک گوشه وفکر کنم ، فکر کنم ، فکر کنم ، سین چند روز پیش (قبل از اینکه برای همیشه ترکشان کنم) گفت که اشکالت میدونی چیه؟ اینه که خیلی فکر میکنی و لام تا کام حرف نمیزنی . راست میگفت شاید. چند سالی میشود که ساکت شده ام ، حرف میزنم بقدر رفع و رجوع . همان هم برایم آزار دهنده است ،حالا دیگر همه عادت کرده اند به در بسته ی اتاقم ، به تک آهنگی که صبح تا شب پلی شود ، به صدای ورق خوردن کتاب ها ، عادت کرده اند به نبودنم ، ندیدنم . من نه خواهر خوبی بودم ، نه دختر خوبی... من هیچوقت پای درد و دل های خواهرم ننشستم ، هیچوقت . من هیچوقت آن دختری که اینها میخواستند نبودم و بابت این نبودن هایی که دست خودم نبوده سخت متاسفم ... اما حرفم این ها نیست . میخواستم بگویم دلم برای اینجا و آدم هایش بیشتر از آدم های زندگی ام تنگ میشود ، گرچه نقل مکان کرده ام . آمدم بگویم ببخشید که بی حرف رفتم ، نمیتوانستم بمانم و حرف از عشقی بزنم که ممنوعه است ...
من نه آنم ......ما را در سایت من نه آنم ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 190